![]() |
![]() |
|
| تا در شريانمان شقايق جاري ست ... با گريه گلاويز شدن اجباري ست |
|
بعد از مدت هاااااااا سلامــــــــــ ... ( دوستان، شهاب سنگ هاي خوانده و نا خوانده، نقد ونظرات شما عزيزان رو "چشـــــــم در راهم" ...! )
از زمانی که به جای پیرو حسین بودن، عزادارش شديم در عزاي همیشگی ماندیم ! * جلال آل احمد
1. قهوه سيـــــاهي ِ بخت تو را كم آورده قهوه اي شده
شايد تمام تلخي اش از سرنوشت توست كه بي شكر از ته نوشته اند !
2. سيـب يا گنــــدم مهم تهمتي ست كه به حــــــــو ا رسيده بود !
نزديک خانه می رود و در نمی زند !
از بس که باغها به خزان تن سپرده اند گنجشک در حوالی شان پر نمی زند !
در دوره ی حسابگری ها برادری دستی به زخمهای برادر نمی زند !
از ترس اينکه شير بر او شوکران شود
نوزاد ، لب به سينه ی مادر نمی زند !
نفرين به اين زمانه که در روزهای آن خورشيد هم بدون غرض سر نمی زند !
نفرين به هر چه عقل که« ني » را به حکم جبر از عشق می ستاند و بهتر نمی زند!
نفرين به ما که حتی در خوابهايمان پروانه ای بدون قفس پر نمی زند !
*غلامرضا طريقي
که نیم دیگرم هوس خالی شدن کرد
*الهام حاج هاشمی |
|
مغرور شو که زیر چتر پاییز هر برگ که حس کرد طلا شد افتاد
* (؟)
آغوش حلقوي شده ي يك امتحان سخت محكوم به ابتذال ِ زخم ِ نگاهِ مَرد احتمال تمام افتادنم را چنگ مي زند ... آغوشش را رسيده و نرسيده بغل مي كند مادام كه يك خنده ي مصنوعي مي زند به جراحي لبان رژ خورده و نخورده اش پوزخند اين گنده لات الكلي به ترك هاي دامن دختران شهر، زبانم را كلنجار مي رود
اما امشب يك جسارت از ميانشان بلند مي شود كه غمش از طرز نگاهش بس هويدا بود و پشت اين تبسم معصومانه اش ريشه مي كند ... طول يك راهرو گره مي خورد به دخمه ي مخوفي كه هر شب شيطان در آن ساق دوش اين كهنه لات شهر مي شود يك ملحفه پر از يكي دو قطره هاي خشكيده ي قبلي، تهوع مي شود سينماي ِ چشم هاي ِ بر باد رفته ي دختر ِ سياه بخت را جاي رژ روي گونه هاي اين گنده لات، لبانش را كمرنگ مي شود و كينه ي تمام دخترانگيش پررنگ تر
خيال خام لذت هاي فسيل شده ي مَرد و آب آويزان شده از گوشه ي لبش بُعد حيواني اش چه پَست جولان مي كشد به رعشه ي دست هاي ملتهب و ترديد نگاه با آن تبسم ساخته گي اش ... حالا: يك دو به جاي سه بزن با تمام محض بي ترديد اين مرحم تمام عقده هاي نسل هاي حوايي است
يك قلب پر قساوت زخمي روي تخت بخود هي پيچ مي خورد و اين قدر نگاهش هرزگي را مي دريد كه لاشه اش هم چشم باز براي هميشه خوابيد
يك سيگار لعنتي ميان عدالت انگشتانش قد كوتاه مي كند به خاموشي ِ لبخند سرشار از انكارش
بداهگي ِ نقشه خوب بازي كرد اما يادش رفت كه قاضي هم يك مَرد خواهد بود!
وبعد حلقه كه دست چپش را با دور گردنش تعويض مي شود دختر به جرم تمام دخترانگيش آويز، چوبه ي اعدام را نيش خند مي زند و گيسوانش به ساز تهمت چشم هاي نظاره گر ، در باد هي پيچ مي خورند
و فردا تيتر روزنامه هاي شهر، سنگسار مي كند تمام داغ معصوميت ِ دختران شهر را و امتداد جاده از گريه هايشان بلند مي شود چون خبرنگار هم يك مرد بوده است! از من بپرس ، شيطان هم يك كهنه لات مرد بوده است!
داستان تمام نيست تازه اوج رذالت است دل نوشته نيست و خواب را در چشمان آريايي تان محكوم مي كند گور كن هم قبر دخترك را به جاي، يك دو حجم مي كند واي ادامه را تهوع ِ تصورش زبانم را طاقت نمي شود راستي گور كن هم از نژاد مَرد بوده است!!
*رضوان محمدرضايي(مـــــــارال)
1. سجاده پر از ستاره شد در محراب يك ماه دو ماه پاره شد در محراب تا فزت و رب كعبه عالم را سوخت شق القمري دوباره شد در محراب
۲. نه زليخا نه عزيزي ِ مصر;
هيچ چيز من بويي از يوسف نبرده بود جز برادرانم.
3. دايره اي عمودي; سرم را ازدريچه رد مي كنم تا دنياي آنطرف را ديده باشم. ..... چهار پايه را كجا مي برید ؟!
*امير سنجوري |
|
سلام دوست صميمانه پذيراي نظراتت هستم. تا دوباره
اي آنكه تو طالب خدايي به خود آ از خود بطلب كز تو جدا نيست خدا اول به خود آ چون به خود آیی بخدا اقرار نمايي به خدايي ِ خدا
*شاه نعمت الله ولي
نشخوار مرگ تا مد آيينه ي نگاهت ، جذر بشود قامتم را السلام علي اهل لا اله الا « ياد هم برويم » تعميد چشمهات بودم از گيسو بريدگي هام آغوشت را كفنم باش كه پا خورده ي غسالخانه ي توام و جنازه ام بوسه زد شانه هاي آشنات را
از خاك بيرون بگذار چشمانم را شايد شاهده بشوم جيغ سكوت آرزوهات كه آغشته باشد به پنج تكبير نه تكبر ِ اِغفر لِهذه ِ المَيت ِ « دوستت ندارم هات » !
گلويم را قورت مي دهد بغض تا آخر ِ بَعَث ثوابها اِلي قبر ِ « زنده ام به گور»
السلام علي اهل ديار « خَمارت » وَحشُرنا في زمرة « چشمانت »
خواب مجهول گورستان را به هم بزن به سنگ فاتحه اي ناخوانده مي التماسمت كه مي ترسم از تركيب ظالمانه ي « ت نون ه الف »
*رضوان محمدرضايي(مـــــــــارالـ) |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضوان محمدرضايي (مـــــارال)
13/5/1366 اصفهان ترم 6 حسابداری دل گويه ها يي رو كه اينجا مي نويسم, اميد وارم با نظرات شما دوستان به سوي بهتر شدن حركت كنن پس شما رو به خوانش شعرهام دعوت مي كنم و خودم رو به خوانش انديشه هاتون! |
| دل نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 |
|
RSS
|